خرید بک لینک
هرروز میگفت میرودو از شمعدانیِ بینظیرِ پشت پنجرهاش پیدا بودجایی برای رفتن نداردزنیبا کفشهای نوو یک شال آبیِ از مد افتادهکه بر چوبرختی مندرس شده بودمیگفت میرودپرندهای که سالها با سربه شیشۀ پ

برچسب: نویسنده: علی پورعلی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 19:14

صفحه بندی